سيد محمد باقر برقعى
3481
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بود « سرور » به گيلان سرور گيلان به ايران سر * چو باشد فخر ايرانى يكى بانوى گيلانى ببين در شعر « مهكامه » چسان كردهست هنگامه * در اين هنگامه و غوغا كه عالم هست توفانى « 1 » نوبهار زندگى بود خوش در جوانى زندگانى * نخواهم زندگانى بىجوانى بهار عمر انسان در جوانيست * جوانى نوبهار زندگانيست جوانى اى گل گلزار هستى * جوانى اى مل سرشار مستى مبادا روى گلگونت شود زرد * دل گرم پر از خونت شود سرد چه خوش باشد صفا در نوبهارى * كنار جوى و طرف كوهسارى صداى آبشار از قلّهء كوه * بشويد از رخ ما گرد اندوه چو مهرافشان كند گيسوى زرّين * خريدارى ندارد ماه سيمين چو خور مىآورد زر را به بازار * نباشد سيم مه را كس خريدار چنان دوزد دو چشم مشترى را * كه ديگر كس نبيند مشترى را طريق حق سحرگه غنچه چون در باغ بشكفت * شنيدستم گلى با بلبلى گفت : كه اى دستانسراى نغمهپرداز * ابر من آشكارا ساز اين راز چرا بااينهمه دستانسرايى * ز حق هرگز دهان مى ناگشايى چرا هرگز نمىگويى كه حق چيست * معطّر ساحت گل راز گل كيست ؟ چرا گل را چنين نغز آفريدند * لباس لطف را بر آن بريدند ؟ كه گل را ساخت اينسان نازك اندام * تو را عاشق مرا معشوقه شد نام بگفتا بلبلش از هوشيارى * كه لطف گل بود از لطف بارى به چهر خوبرويان حق نهفتهست * به بيدارى ز چشم خلق خفتهست
--> ( 1 ) - چكامهء فوق را در ستايش يزدان و آفرينش جهان و نكوهش اوضاع زمان خود سروده است .